این روزها حالم رو به وخامت رفته است...
ای کاش...
ازدحام غربت از قلب خمودم می چکد
خنده های آتش از جان کبودم می چکد
سوز شب ها می گزد چشم خیالم را درآ
شمس من٬ باز التهاب از تار و پودم می چکد
مرده ام جانی به دست٬ زنده از هو-های مست
درد و آه برزخ از بود و نبودم می چکد
شوق کفر و بسته شد دست خدایان ای صنم
قال و قیل آدم از نای سجودم می چکد
کاش دریابی دلم این عشق در خود مانده را
ای همان... نام تو از بود و نبودم می چکد...
ای "در"
مثل قماش های سرْ کج
که تخفیف می خورند
تو نیز
با التفات
اهل دوزخی
از دستهایت
بوی سپیدی می آید
دوباره کدامین چشم را...
خدا نیاورد....
خدا نیاورد
روزی که شیران
سیر شوند
آهوان ازگرسنگی
خواهند مُرد....
سایه سبز...
شرقی که نیست
این سایه
اینکه بالایِ سرم نشسته است...
مشتت را باز کن
سنگت را بینداز
ای فکر کوتاه
این سبز ِ نیاسوده
اگر چه بی گمان ، برزنگی ، تیره یا حتی هر چه...
غروب شد اما
قضا نشد
آفتاب هرگز بهشت نمی رود .....
دوباره زود...
روز
دوباره رفت
انگار چیزی بریده است
آری
آب می آید از چشم هایم
تا دیر می شود
تو هم تیزتر می شوی
ای عشق
دوباره
زود شد
ندیدمت....
مهتاب
کاش که شب
یه رنگ بی صدا،
سپید ِ خیالی بود
و من در آب
هیچ نمی دیدم
به جز دوشیزگان چشمم
که به قدر ِ ضخامت تابستان
پوشیده اند...
کاش به آبْ - یاریْ نمی رسیدم
به تقسیم مهتاب....
ایکاش دیروز....
پرواز گرفته
آنچنان تند و پیاپی
مثل تناقضی
که گُر گرفته است
بین زمین و آسمان
نه چتری مانده برای مصالحه
و نه درنگی
که مرا نادیده بگیرد
تا "این" نیز بگذرد
و حالا ،
که آبی شده ام
رنگ سفر
دیگر کسی نمی شناسدم
فرودی باید
رنگهای باقی مانده ، کهنه ...
دیروز بیشتر به من می آید....
فریاد را...
حالا که باران
سخت گرفته است و
جائی برای اشاره نیست
حتی
به قدر چکیدن
آسمان ِ گِل آلود
زمین هم کم آمده است...
این چنین عریان
باید از گوشه ها بگذرم
به قدر فهم سایه ها
ساده بگیرم
خودم را
این خاک و باد و فریاد را ......
بي دليل
همين كه آسمان
كلاه ندارد
باران
بدون رنگ است
آفتاب افتاده و
زمين هفتم شكسته است
شايد
خدا بيامرزدم....



